یکتا
ازخاطراتم درترکیه در کنار همسرم و میوه عشقمون یکتا مینویسم 

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خواستم این لحظه رو ثبت کنم که تو در کنارمی و داری بازی میکنی و بهت میگم دخترمممم میگی ببببببب میگم عشقم میگی بببببببب 

بابا میگه یکتامممم میگی ببببببب

[ شنبه 8 بهمن ماه سال 1390 ] [ 7:19 PM ] [ sanam ]

دیروز شدی یه دختر خانم ناز با یه جفت گوشواره نگینی مبارکت باشهههه دخترمممم

[ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 2:30 PM ] [ sanam ]

این عکس و عکسهای زیر ماله روزی هست که دعوت شدیم بریم خونه دوسته نی نی سایتیمون که خیلی بهمون خوش گذشت و لی الان اونها رفتن ایران و ایشالله بعد از عید دوباره همدیگر رو میبینیم ایشاللههه 

http://s2.picofile.com/file/7259779565/07012012816.jpg 

 

http://s1.picofile.com/file/7259780428/07012012817.jpg 

ژستای یکتا از طبقه 18 

[ یکشنبه 2 بهمن ماه سال 1390 ] [ 3:44 PM ] [ sanam ]

اینجا میبیندیدکه این  دو نفر اصلا محله هم نزاشتن  

http://s2.picofile.com/file/7259755692/14012012858.jpg 

 

اینجا یکتا نگاه میکنه ببینه میتونه چیزه دیگه ای از سودا بگیره 

http://s2.picofile.com/file/7259760642/14012012859.jpg 

  

سودا از دست یکتا میزنه تو سر خودش 

http://s2.picofile.com/file/7259762361/14012012860.jpg 

 

سودا هم که فقط عاشقه موبایله  و یکتا هم خیلی کتاب خونه که همش ابا این کتابه سودا ور میره 

http://s1.picofile.com/file/7259763652/14012012863.jpg 

به یکتا میگم نکن اونم میگه ماله خودمههه ول نمیکنه این کتابو 

http://s1.picofile.com/file/7259763973/14012012864.jpg 

 اینجا یکتا سودا رو خوابوند تا خودش راحت تر فضولی کنه 

http://s2.picofile.com/file/7259764187/14012012867.jpg 

 

 

دیگه یکتا راحت صاحبه جای سودا شده و میره داخل و تمام اسباب بازی ها رو میندازه بیرون بدون اینکه روحه سودا هم خبر داشته باشه 

http://s2.picofile.com/file/7259771070/14012012865.jpg 

 

http://s1.picofile.com/file/7259771505/14012012866.jpg 

 

http://s2.picofile.com/file/7259772361/14012012868.jpg 

[ یکشنبه 2 بهمن ماه سال 1390 ] [ 3:36 PM ] [ sanam ]

یکشنبه حسابی برف بارید  

و تو هم اولین برف بازی رو شروع کردی پارسال که کوچیک بودی و اصلا نمیفهمیدی که برف یعنی چی ولی امسال حسابی فهمیدی برف یعنی چی چونکه همه از سرما یخ زدن ولی تو حاضر نبودی بیای خونه اینم دوتا عکس از برف بازیت   

 

خودمو کشتم تا تونستم یه عکس ازت بگیرم

 

   

 

این برف بازی با عمه و عمو زن عمو و یه مامان زرنگ که از پنجره عکس میگیره

 

 

   

اینم مادر و دختر که دختر خانم قصد فرار داشت از بغله مادر و به زور حاضر شد به مادرش افتخار بده

 

[ سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 ] [ 1:07 PM ] [ sanam ]

دیشب رفتی تو آشپزخونه صدای من میزنی که بیا  

میبینم در کابینت رو باز کردی و یه بسته ماکارونی فرمی آوردی بیرون میگی مامانانا هر چی میگم نپختس نمیفهمی که  

درشو باز میکنم و یکی میدم دستت که شاید بخواهی بازی کنی دیدم نه خوردیش !!!!!!! 

دیگه ساعت 11 شب سریع برات مامانانای پنیری پختم و تو هم دونه دونه با چنگال خوردی نوش جونتتتتتتت 

 

برای خوردن می می خیلی گریه کردی منم بهت نمیدادم تو هم گریه بعد بابایی میگفت بهش بده گناه میکنی خدا راضی نیست دله بچتو خون کردی منم دعوام شد باهاش اونم از نوعه هارررر دعوا کردم آخه هم عذاب وجدان داشتم از این حرف و هم اینکه دلم نمیخواست این همه صبرم بی نتیجه باشه خلاصه تو هم عاقلللل همچین در حین دعوا ساکت شدی صدات در نیومد بعد که بابایی رفت تو آشپرخونه دنبالش رفتی و صدات رو شنیدم که میگفتی بابا   بابا   آنه دیاسهثثل به زبونه خودت یه چیزایی گفتی بعد شنیدم بابات گفت نه ما که دعوا نکردیم شوخی بود  بعد اومدی و کنارم خوابیدی ولی می می رو خوردی و من هی خودمو لعنت کردم بعدش که چرا بهت می می دادم !!!! 

 

ساعت 3 بیدار شدی به زور بهم میگی کاککک کاککک پوشوو  داشتم دیونه میشدم بیدار شده دستمو گرفته برده تو آشپرخونه منم از عمد چراغها رو روشن نکردم بهش آب دادم و دعواش کردم و مجبور شد بخوابه ولی من امروز بیخوابی داره میکشتمه بعد زنگ زدم ساعت 12 ببینم حالش چطوره گفتن تا 11 خواب بوده به زور بیدار شده اییییی دختر بدددد  از این حالت اخمم خیلی حساب میبرییییی با این خندممم لوس میشه اونم چجورررر

[ پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390 ] [ 2:05 PM ] [ sanam ]

[ پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390 ] [ 1:55 PM ] [ sanam ]

[ پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390 ] [ 1:53 PM ] [ sanam ]

[ پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390 ] [ 1:52 PM ] [ sanam ]

این روزها خیلی خانم شدی و عاقل هر چیزی رو میفهمی دقیق به صحبتهای هر کسی گوش میدی و اگر بین صحبتها کلمه ای آشنا برات باشه تکرار میکنی  

مثلا چند شب پیش من داشتم سریال تا ثریا رو نگاه میکردم تو هم داشتی برای خودت بازی میکردی تو مکالمه ها اسم کلمه شب اومد همون موقع تو گفتی ششییی باااا  

یعنی در کل به شب بخیر میگی شییی بااا 

بعضی وقتها یه جمله هایی سر هم میکنی که ما از خنده روده بر میشیم ولی نمیفهمیم که چی میگی به چه زبونی هست بیشتر به چینی یا ژاپنی میخوره  

 

دوست داری خودت غذا بخوری خیلی قشنگ با چنگال غذا میذاری دهنت ولی با قاشق همه رو میریزی روی خودت قربونت بشم قاشق و چنگال بزرگ هم میخواهی  

 

امان از خوابیدنت که در طول شب عین ساعت داری میچرخی از شرق به غرب شمال به جنوب و این عادت کی درست بشه نمیدونم 

از پتو بدت میاد اصلا نمیزاری شب پتو بکشم روت  

 

شنبه همراه من اومدی شرکت و ازت کلی عکس گرفتم که بزارم اینجا  

وقتی توی یه جمع باشیم موقع خداحافظی باید تک تک همه رو ببوسی و شییی بااا بگی و با دست بای بای کنی 

خطرناکترین کارت اینه که موقع بالا یا پایین رفتن از پله میخواهی که به تنهایی بری و کلی گریه میکنی اگر دستت رو بگیریم  

 

خیلی ناقلا هستی میدونی که وقتی جیغ بزنی بابا بهت میپه هیشششش با اشاره انگشت و تو بعضی وقتها شیطونیت گل میکنه و بابا رو صدا میکنی باباااااا  بابا میگه بفرما جانم تو همون موقع جیغ میزنی تا بابا بهت بگه هیششش اینکار رو تو ماشین صد بار تکرار میکنی فقط برای شنیدن هیششش 

 

یه مدتی هست که شیر روزت رو کلا قطع کردم و شبها هم خیلی کم میخوری تا ایشالله اونم ترک کنی برای همین تو این موردم ناقلا شدی به شیر خوردن همیشه میگفتی اممم حالا هر روز که بهت زنگ میزنم میگی اممم بهم نمیگی آنه میگی اممم و میخندی و بعد هم میگی آجییی یعنی تلخه تنده  

دامنه لغتیت هم اینها هست فعلا؟ 

پاشو /  پوشوووو           ترکیش کالک / کاکککک  

 

برو /  بووو                       ترکیش  گیت / گیتت 

 

آب /آب                            ترکیش سو /بو 

 

میخوام/ میوم 

 

میخوری / ییوممم          ترکیش  ییجکسین/  یییووممم 

 

عمو/ عامو شیرازی میگه      ترکیش آمجا / آجا 

 

عمه /عمه                        ترکیش هالا / آوا 

 

چشم/چیش 

 

فعلا همینا یادمه

[ چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 ] [ 11:48 AM ] [ sanam ]

دختر گلم 19 ماهه شدی و هر چی فکر میکنم انگار مثله باد گذشت
امروز توی راه خیلی بهت فکر میکردم وبعضی وقتها هم عذاب وجدان میگرفتم ولی همش دارم به آیندت فکر میکنم توی زندگی هر چیزی رو برای تو میخوام خیلی خسته هستم و شروع کار جدید هم برام انگیزه ای نداره دلم یه دل راحت استراحت و گشتن میخواد فکر کنم بیشتر به خاطر دلتنگی خونواده باشه درسته اینجا راحتم گ خدا رو شکر هیچ  مشکلی با باباییت و خونوادش ندارم ولی بازم دلم تنگه مخصوصا این روزها بیشتر از یه طرف میگم نرم سر کار بشینم تو خونه اونوقت میگم بیشتر ممکنه برم توی فکر از طرفی هم کار کردن برای شرکت دیگه ای سخته اگر میتونستم خودم یه کاری دست و با کنم که همه چیزش از خودم باشه خوب میشد بهتر میتونستم برنامه ریزی کنم نمیدونم خدا بزرگه توکل به خودش از خدا میخوام همیشه خدا تو و باباییت رو سالم نگه داره که این بهترین آرامشه برای من
درسته از الان فکرکردن به سرنوشت کار مسخره ای هست ولی همش ه ایندت فکر میکنم فکر کنم دست آخر دیونه بشمممم

[ جمعه 9 دی ماه سال 1390 ] [ 11:33 AM ] [ sanam ]

خیلی وقتها وبلاگ یکتام دراه خاک میخوره  

از سر کار قبلیم استعفا دادم  و یه هفته تنبلی کردم و وبلاگ آپ نکردم الان دیگه وقتشه چون خانم گلی خوابه  

این روزها خیلی خیلییی مستقل شدی خودت غذا میخوری با لیوان آب یا آبمیوه میخوره گرچه که چقدر همه میریزی روی خودت  

شدی خانم خونه تو کارها کمک میکنی اگه یه دستمال مرطوب پیدا کنه زود اول دست و صورتت رو تمیز میکنی بعد هم میزها رو  

قهر کردن رو یاد گرفتی و تا کسی ازت معذرت نخواد دوست نمیشی قهر هم که میکنی میری یه گوشه میشینی جلوی چشماتو میگیری و الکی گریه میکنی  

خدا قسمت کرد و این ماه با سفر کاری من همراه بودی و تونستی تو تهران مامان جون رو ببینی البته عمه ات رو هم برده بودم که غریبی نکنی من که میرم سر کار ولی خدا رو شکر بعد از یک روز با مامان جون آشنا شدی و روز خداحافظی  وقتی مامان جون داشت میرفت فرودگاه کلی بغلش کردی و دنبالش گریه کردی و دنبال تو هممون گریه کردیم و این گریه ها تا رسیدن به ترکیه برای من ادامه داشت حتی وقتها داشت هواپیما بلند میشد مثله دفعه های پیش برام نبود وقتی داشتیم میرفتیم بالا و تهران کوچیک و کوچیک تر میشد دل من هم کوچیکتر میشد و اشکام جاری میشد ولی خوب چه میشه کرد زندگی و تقدیره  

 

خدا رو شکر در کنار یاد گرفتن ترکی فارسی رو هم بلد شدی خدا کنه فراموش نکنییی 

عاشق کارتون په په شدی و معتادش شدی بدجورررررر

[ یکشنبه 4 دی ماه سال 1390 ] [ 6:38 PM ] [ sanam ]

خیلی وقتها وبلاگ یکتام دراه خاک میخوره  

از سر کار قبلیم استعفا دادم  و یه هفته تنبلی کردم و وبلاگ آپ نکردم الان دیگه وقتشه چون خانم گلی خوابه  

این روزها خیلی خیلییی مستقل شدی خودت غذا میخوری با لیوان آب یا آبمیوه میخوره گرچه که چقدر همه میریزی روی خودت  

شدی خانم خونه تو کارها کمک میکنی اگه یه دستمال مرطوب پیدا کنه زود اول دست و صورتت رو تمیز میکنی بعد هم میزها رو  

قهر کردن رو یاد گرفتی و تا کسی ازت معذرت نخواد دوست نمیشی قهر هم که میکنی میری یه گوشه میشینی جلوی چشماتو میگیری و الکی گریه میکنی  

خدا قسمت کرد و این ماه با سفر کاری من همراه بودی و تونستی تو تهران مامان جون رو ببینی البته عمه ات رو هم برده بودم که غریبی نکنی من که میرم سر کار ولی خدا رو شکر بعد از یک روز با مامان جون آشنا شدی و روز خداحافظی  وقتی مامان جون داشت میرفت فرودگاه کلی بغلش کردی و دنبالش گریه کردی و دنبال تو هممون گریه کردیم و این گریه ها تا رسیدن به ترکیه برای من ادامه داشت حتی وقتها داشت هواپیما بلند میشد مثله دفعه های پیش برام نبود وقتی داشتیم میرفتیم بالا و تهران کوچیک و کوچیک تر میشد دل من هم کوچیکتر میشد و اشکام جاری میشد ولی خوب چه میشه کرد زندگی و تقدیره  

 

خدا رو شکر در کنار یاد گرفتن ترکی فارسی رو هم بلد شدی خدا کنه فراموش نکنییی 

عاشق کارتون په په شدی و معتادش شدی بدجورررررر

[ یکشنبه 4 دی ماه سال 1390 ] [ 6:38 PM ] [ sanam ]

فعلا تا ریسمون نیست میخوام یه مروری به زندگی روزمرم بکنم اگه خوندین لطفا پیشنهادی یا انتقادی اگه داشتین بگین که بتونم استفاده کنم برای بهتر زندگی کردن<
 صبح ساعت شش و نیم بیدار میشم و ساعت ۷ میزنم بیرون و میرم سر ایستگاه الان هوا هم عجیب سرده زیر سفر بعد از اتوبوس سوار دولموش میشم که همون مینی بوسه خودمونه میرم سر کار دقیقا ۸/۱۰ سرکارم توی راه از مغازه برای خودم صبحونه میخرم و سر کار میخورم تا ساعت ۳۰/۸ که شروع میشه تا ۱۲ کار میکنم ما بینش هم چای یا قهوه و جلسه تا ۳۰/۱۲ که وقت نهاره تا ۳۰/۱ بعدشم دوباره تکرار کارتا ساعت ۵ که تعطیل بشم دوباره پروسه اینبار دولموش تاکسی تا ساعت ۳۰/۶ گه برسم خونه
هم به یکتا میرسم هم غذا حاضر میکنم تا یوکسل بیاد ساعت ۳۰/۷  پروسه شام تمام و دیگه از ۸ هم در اختیار یکتا و همسر هستم تا ساعت ۳۰/۱۱ -۱۲ که بخوابیم
روزهای جمعه معمولا تعطیلم و با یکتا میخوریم و میگردیم یا خونه رو تمیز میکنیم که اونم کمکم میکنهه قربونش برم خرید میریم مهمونی میریم
یکشنبه ها هم بیشتر میریم بیرون سه نفری و یا تو خونه بازی میکنیم
تو این فاصله هایی که دارم یه کم مطالعه میکنم یا تغییر دکوراسیون میدم برای خونه یا مثلا کاموا و کتاب گرفتم میبافم
نمیدونم چه کارهای دیگه ای میتونم انحام بدم برای بهتر شاد شدن زندگیم
کار کردنو دوست دارم چون از همه لخاظ برام خوبه به آینده هم فکر مبکنم برای یکتا هم خوب میشه بعدا چون تو خونه بودن برام بیشتر تکراری میشه شاید به یکتا کمتر برسم واینه که عذابم میده ولی منتظر نتیحشم بالاخره تو غربت زندگی کرنباید بتونم اگه یه روزی قصد برگشت داشتم به وطنم دستم پر باشه

[ سه شنبه 8 آذر ماه سال 1390 ] [ 4:48 PM ] [ sanam ]

دختر گلم امروز یک ساله و نیمه شدی و چقدر زود گذشت هر وقت به بازی کردنت به نازکردنت به قد کشیدنت نگاه میکنم باورم نمیشه که تو همون نی نی کوچولوی منی که اولین خاطره موندیه عشقمون شدی پارسال این موقع ها یادمه از ایران برگشتیم و بعد از یک ماه رفتم سر کار و چقدر اون موقع غصه میخوردم وقتی رفتارای خانومانت رو میبینم تو دلم به خودم میبالم وقتی که ازت ناراحتم و بهمت اخم میکنم اینقدر تو چشام نگا میکنی که بهت لبخند بزنم امشبم میخوام برات یه جشن کوچولو بگیرم که خاطره یکسال و نیمگیت برامون یادگاری بشه

منو ببخش مامانی که دیر به دیر وبلاگت رو آپ میکنم قول میدم زود به زود با عکس های جدیدت بیام

[ سه شنبه 8 آذر ماه سال 1390 ] [ 3:36 PM ] [ sanam ]

هفته پیش جمعه همش در استرس فردا بودم که یکتا باید چشمشو عمل میکرد و خدا میدونه سخت ترین لحظات برای هر پدر و مادری دیدن درد و گریه فرزندش هست  

قرار بر این بود که از ساعت 12 شب هیچ چیزی دخترک نخوره حتی اب به هر حال ساعت 12 با خوردن شیر خوابید ولی ساعت 3 بیدار شد و تا ساعت 6 صبح اینقدر گریه میکرد و التماس که ساعت 4 طاقت نیاوردم و یه کم اب بهش دادم ولی مگه اروم میشد لباش خشک شد از بس از ته گلوش جیغ میزد دیگه نای گریه کردن نداشت و ساعت 6 خوابید و ماباید یه ربع به هشت بیمارستان میرفتیم از زور خواب چشمم باز نمیشد و لی ساعت 7 بیدار شدم و ساک یکتا رو اماده کردم و راهی بیمارستان شدیم و تا کارهای اداری رو بابایش انجام بده انگار که فهمیده باشه اینجا خبرهایی منو که روی صندلی سالن نشسته بودم به زور بلند کرد کیفمو داد دستم گفت درد بریم  منو برد سمت در خروجی ولی چاره ای نبود براش چونکه رفتیم تو اتاقی که بهش داده بودن و نیم ساعت بازی کرد و اومدن لباس عمل تنش کردن که از همونجا دوباره گریه همراه با جیغش شروع شد برای سرم وصل کردن اومدن که به زور رگشو پیدا کردن و در دت 15 دقیقه ای که پرستارها در حال تلاش بودن یه ریز گریه کرد دستشو با اتل بستن و نشتسم در انتظار تا اینکه نیم ساعت بعد با تخت اومدن که ببرنش اتاق عمل و من اصرار کردم که خودم میبرمش با بابیش و عمش بردیمش پایین ولی در اتاق عمل ازمون تحویلش گرفتن و در و بستن صدای زجه هاش میومد منم زدم زیر گریه بابیش هم داغون خالاصه با راه رفتن پشت در اتاق عمل و دعا خوندن و زنگ زدم مامانم اینا هم نذرش کنن که در باز شد و یکتا رو بغل دکتر بیهوشیش و دکترش هم کنارش در باز شد و من خیال کردم چون زیاد گریه کرده یا بیهوشی نگرفته یا اینکه مشکلی هست که دکتر گفت تموم شد عمل و واقعا باورم نمیشد که در عزض 10 دقیقه تموم شده خلاصه یکتا در حالت نیمه بیهوش بود و زبونش و لبش سفیدددد عین گچ و خشک و با زبون سنگین میگفت انههه باباااا و دل ادم کباب میشد قرار شد تا دو ساعت بعده عمل هم هیچی نخوره یعنی دقیقا شد 12 ساعت تا تونستم بهش شیر بدم و بعد از چند ساعت مرخص شدیم اونروز همش راه که میرفت میخورد زمین گیج بود ولی خدا رو شکر عملش که فکر بزرگی برام بود راحت شدم و موندیم که نتیجه رو بعد از 10 روز بگیریم عکسای بعد از عملش رو میزارم  

فقط دعا میکنم که هیچ پدر و مادری مریضی و درد کودکشو نبینه از خدا خواستم خودم مریض بشم .ولی تار مویی از بچم کم نشه و همینطور که میدونم دعای همه مادراست

[ جمعه 27 آبان ماه سال 1390 ] [ 10:04 PM ] [ sanam ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
[ سه شنبه 10 آبان ماه سال 1390 ] [ 4:26 PM ] [ sanam ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
[ سه شنبه 10 آبان ماه سال 1390 ] [ 4:20 PM ] [ sanam ]

[ شنبه 30 مهر ماه سال 1390 ] [ 1:39 PM ] [ sanam ]

[ شنبه 30 مهر ماه سال 1390 ] [ 1:35 PM ] [ sanam ]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 34374

فروش بک لینک طراحی سایت