خاطرات کوچولوی من

200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388
۳۴
نوشته شده توسط sanam در ساعت 3:31 PM

مرسی از همه دوستام بخاطر اینکه به فکر منید و دعا میکنید مطمئنم خدا بندهاشو تنها نمیزاره
فعلا که نمینویسم منتظرم جواب ازمایش بیاد ایشاله چهارشنبه صبح میریم بیمارستان که جوابو بگیریم درسته هیچ چیزی معلوم نیست ولی خوب نوع ازمایش ادمو میترسونه فعلا که از اینترنت روی موبایلم دعای توسل و حدیث کسا و زیارت عاشورا گذاشتم و هر روز گوش میدم از دخترمم خواستم همراه من دعا کننه جالبه برام وقتی این دعاها رو گوش میدم اونم بیشتر تکون میخوره یه کم که گریه کنم خیلی بیشتر حرکت میکنه دیگه توکل به خدا من که غریبم خودش یه رحمی میکنه
میدونم پستام غمگین ولی ایشالله دلم که شاد بشه هم مینویسم هم به دوستای گلم سر میزنم
مواظب خودتون باشین 

 

 

مرسی از همهتون ولی امروز جواب حاضر نبود یا فردا و نهایتا جمعه ببخشید که نگرانتون کردم

جمعه 16 بهمن ماه سال 1388
۳۳
نوشته شده توسط sanam در ساعت 8:37 PM

سلام به همه دوستای عزیز وبلاگیم از همتون بخاطر دعاهاتون یه دنیا تشکر میکنم از خدا میخوام دل همتونو شاد کنه واقعا درسته که ندیدمتون ولی هر کدومتون برام عزیزین
امروز فقط از یوکسل نمونه گرفتن هفته دیگه جوابش میاد که ایا خطرناکه یا نه پناه بر خدا همش میگه صنم من فقط فکر یکتا هستم اگه من نباشم یکتا چی میشه و منم باید دلداری بدم و تو تنهایی اشک بریزم از خدا میخوام هفته دیگه خوشحال باشیم هممون آمین

سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388
۳۲
نوشته شده توسط sanam در ساعت 1:17 PM

سلام به همه دوستای من
اومدم بنویسم برای بابای یکتا دعا کنید جمعه صبح عمل داره دعا کنید سرطان نباشه امروز رفتیم یه دکتره دیگه گفت ممکنه سرطان حنجره باشه به خاطر یکتا  برای باباش دعا کنید که با خبر خوش بیام اینجا

شنبه 10 بهمن ماه سال 1388
۳۱
نوشته شده توسط sanam در ساعت 9:27 PM

سلام به همه دوستای خوبم
بهتون گفتم یوکسل قراره ام ار ای بشه جوابشو گرفتیم تو گلوش دو تا کیسته که باید عمل کنه و بدیم لاپروسکپی برای مشخص شدن نوعش که خدای نکرده سرطانی نباشه برای همین یه کم گرفتار بودم هم نگرانی داشتم هم همراهش میرفتم دکتر ایشالله که دعا کنید چیزی نباشه
مواظب خودتون باشین 

 

 

خوب یه کم بنویسم بهتره
این چند روز حسابی برف هم بارید انکارا هم که همش تپه است عین تپه تلویزیون شیراز همه محله ها تپه داره همچین برفی هم که بیاد دیگه ماشینا نمیتونن حرکت کنن چون لیز میخورن میرن پایین
مجبور شدیم با تاکسی بریم یا دولموش صبحونه هم معمولا میرفتیم کافه های صبحونه خوری که انواع و اقسام نونها رو داره یه روز صبح که رفتیم صبحونه بخوریم دیدم دخترای 16-17 ساله قرار داشتن و با هم چای خوردن اونطرفترشم یه دختر و پسر همون سنی جیک تو جیک بودن به یوکسل گفتم ببین اگه یکتا یه روزی همچین کارایی بکنه در حضور تو که باباشی میگم هی خانم یکتا گوش کن اگه از این مدلی بشی حسابت با منه تا قبل از اینکه بری دانشگا ه خودم میبرمت خودم میارمت تنها دوستت من باید باشم مگه مامانت دوست باز بوده که تو اینکارا رو بکنی یوکسل هم هی میخندید گفتم نخند جدی میگم اونم گفت باشه خوب کاری میکنی اینجا هم نوشتم که یاد یکتا باشه
مامانم دیشب ساعت 10 زنگ زده 20 دقیقه حرف زدیم دلنگرانه یوکسله دوباره امروز صبح زنگ زده میگه دلم هواتو کرده رفتم دو تا کارت خریدم میگم مامان والا مخابرات ارزون تره بهت زنگ میزنم اینقدر کارت  نخر میگه دلم تنگه حالا اینقدر اونها میگن بخدا جرات نکردم یه بار من بگم دلم تنگه همش تو خودم میریزم بهشون میگم صبر کنید من راحتم دروغ میگم چکار کنم
دوباره بعده 10 دقیقه میگه نمیشه برایرزایمانت بیای ایران گفتم اینارو چکار کنم اینا تازه میگن تا 40 روز بعده زایمانت نباید بری بیرون
خلاصه یه کم هم با یوکسل حرف زد و قطع شد
پشت سرش دوباره زنگ زد یوکسل میکفت گناه داره بگو قطع کن ما بریم مخابرات خلاصه یه 20 دقیقه هم غیبت کردیم دلمون باز شد و کارت دوم هم تموم شد ولی خدایی غیبت مادر و دختر و خواهر حال میده 

دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388
۳۰
نوشته شده توسط sanam در ساعت 6:50 PM

این دو روز تعطیلی شنبش که رفتیم بیمارستان برای بابایی چونکه ماشالله هم خوب خر و پف میکنه هم اینکه غذا خوردن براش سخته یعنی راه بینیش گرفته
بیمارستان لقمان حکیم رفتیم دکتر معاینه کرد هی هم دکتره به من میگفت سیزده باکارسینیز یعنی شما هم بیا نگاه کن با یه دستگاه لیزری اول رفت تو گوشش اه همه چیررو من دیدم ولی جالب بود همچین معاینه ای رو ندیده بودم که خود مریض از کامپیوتر همه چیز رو ببینه بعد از گوشش که التهب داشت رفت تو بینیش که گفت فردا یعنی سه شنبه بره نمونه برداری شاید گلوش کیست داشته باشه که باید عمل کنه حالا تا فردا بریم ببینیم خدا چی میخواد
شنبه بعد ازدکتر تو بیمارستان حالم بدشد همه تنم خیس عرق شده بود احساس میکردم دستام حس نداره بعد از یه رب خوب شدم رفتیم بعد از بیمارستان رفتیم کافه و صبحونه خوردیم رفتیم خونه خیلی خستم بود یوکسل هم رفت داروخونه داروهاشو بگیره ساعت 6 عصربود و نهار نخورده بودم اینقدر توی تختخوابم گریه کردم گفتم الان اگه مامانم بود بهترین غذا رو برام پخته بود اورده بود برام ولی الان مامان یوکسل چون رزیم داره اصلا غذا نپخته بود مثلا بگه یه زن حامله هم داریم وقتی یوکسل اومد بهش گفتم من گشنمه گفت بیا بریم تو اشپزخونه غذا بخوریم رفتیم هیچی نبود بعد یه ربع گفتن بیاین غذا گه در اصل همون صبحونه بود منم نخوردم بعدشم به یوکسل گفتم ببخشیداول اینکه من حاملم دوم اینکه من تو ایران عادت نداشتم ساعت 6 عصر نها ر بخورم اونم صبحونه باشه چرا زودتر نمیریم خونه خودمون من بدم میاد تو خونه کس دیگه غذا بپزم خلاصه که دل پری داشتم گفتم لطفا برام بلیط بگیر من میخوام برای یه روزم شده برم ایران خسته شدم یوکسل هم گفت مگه کسی چیزی گفته من اذیتت کردم تو رو خدا من همه سعیم اینه که تو راحت باشی همه فکرم تو و بچمونی من چکار کنم هر مید.ونم غذای ما رو دوست نداریولی هر هفته میریم رستوران تا حداقل شرمندت نباشم
من غاطی گفتم میدونم مرسی ازت ولی تو رو خدا برام بلیط بگیر
بهم گفت لباستو بپوش بریم تلفن بزن مامانت اینا و بعد بریم شام بیرون
منم با قیافه اخمو حاضر شدم رفتیم تلفن زدم ولی همچنان عبوس بودم دیدم یوکسل رفت طرف بیرون شهر گفتم کجا میریم که دیدم داره میره فرودگاه گفت صنم من بدم میدونم ولی من دوست دارم حالا که میخواهی بری ایران باشه برات بلیط میگیرم چون برات قسم خوردم قبلا که هر کاری بخواهی میکنم
پیش خودم فکر کردم دیدم چقدر من بچه ام چرا دارم خل میشم خلاصه پشیمون شدم وگفتم من نمیرم ایران اگه اعصابم خرده چون حامله ام دوباره اونم یکساعتی برام گفت میدونم سخته دوری ولی تحمل کن یکتا که اومد باهم میریم ایران منم دلم برای خونوادت تنک شده چه برسه به تو لطفا صنم اینکارا رو با من نکن چون من عذلب میکشم  هر چی میخواهی بگو هر جور باشه برات تهیه میکنم منم سختمه الان مجبوریم اینجا زندگی کنیم یه کم صبر کن
خلاصه تموم شد البته دعوا نبود بیشتر خشم من بود رفتیم شام هم خوردیم مثله خنگا هوس لواشک داشتم بلد نبودم ترکیش چیه اینقدر خشکبار رفتیم تا لواشک عین ایران خریدیم ای خوشمزس
خلاصه دخترم و دوستان بنده یک زن عصبی شدم
دیروز هم رفتیم دعوت خونه فامیلاشون خوش گذشت ولی شب گفتم ببین یوکسل چرا مامانت گفت روز اول از بابام ترسیده و زدم زیر گریه گفتم خوبه منم بگم بهش خانم تناردیه یعنی یوکسل گیج شد گفتم من اجازه نمیدم کسی از خونوادم بگم که گفت عزیزم مطمئن باش قبل از تو من نمیزارم و اجازه نمیدم که بگن
اینم دیروز حالا امروز به چی گیر بد خدا داند
راستی یکتا و دوستان هم برای یوکسل دعا کنید هم خواهرم که فردا لاپروسکوپی اداره بازم میام فعلا برم دست به اب ببخشید یکتای دیگه 

 

 

 دست با اب یکتا تموم شد اومدیم
در رابطه با دل نازک بودنم میدونم بی مورده چند لحظه پیش داشتم فکر میکردم من تو زندگی قبلیم این همه صبور بود یه بار برای ترک کردنش همه صبرمو جمع کردم و یه هفته بیشتر تو یه اپارتمان بزرگ بدون هیچ کس سر کردم تازه هر وقت هم بهم زنگ میزد اظهار خوشحالی میکردم که من خوبم تو تمرکز کن به رهبرت و این حرفا فقط توی خودم و خلوتم گریه میکردم ولی حالا اینی که دوسش دارم برام همه کار میکنه من لجبازم چه میدونم والا انسان این موجود دوپا گاهی میشه چهارپا
ولی از یه طرفی فکر میکنم شدم مثله کسی که عقده ای شده مثلا قبلا شاید همچین وردهایی رو میریختم تو خودم ولی الان دارم مقابله میکنم که مثله اون موقع نباشم
یه طرف دیگه هم میدونم مردها زود به همه چیز سطحی نگر میشن حتی اگه عشقت باشه مثلا اگه من بروز ندم دلتنگیمو برای ایران پیش خودش فکر میکنه حتما عادت کرذم بعد فردا پس فردا که بخوام برم ایران میگه چه خبزه این همه میری ایران سالی یه بار بسه شاید حرفم الان قضاوت عجولانه باشه ولی پیش پیش مردا رو میشناسم
احترام به خونواده همدشرطه اوله اینم باز تجربه دارم اگه رو بدی فردا میگه بابات چرا فلان نکرد نمیدونم شاید یوکسل اینطور نباشه ولی من کارمو کردم چرا همیشه حرف حرفه مرد باشه بزار میخمو بکوبم یا سفت میشه یا از جا در میره فوقش با یه دوستت دارم و بوس تموم میشه
چرا همیشه باید زنها مراعات مردها رو بکنن تا یه موقع به شون بر نخوره و ازت زده نشن زن هم ادمه حق داره چرا همیشه یاد گرفتیم عقدمونو تو خودمون خالی کنیم و بعدش هزار استرسو و کوفت و زهر مار بگیریم اینم فرهنگ بده ماست که عیبهههه زن حاضر جواب باشه قباحت داره واه واه چه زبون درازه وای دیدی چجوری برای شوهره پشت چشم نازک کرد وای خجالتم نمیکشه جلوی بزرگترها به شوهرش میگه حمیییید پوشک بچه رو بده دستم بنده ( حمیدش جوک بو) ولی همتون اینا رو شنیدین درسته؟

جمعه 2 بهمن ماه سال 1388
۲۹
نوشته شده توسط sanam در ساعت 7:33 PM

امروز اولین برف سنگین در حال باریدنه همه بچه ها خوشحال دارن برف بازی میکنن یاد بچگی خودم افتادم یادمه یه سال وقتی بیدار شدم دیدم همه جا سفیده همچین جیغی زدم همه بیدار شدن زود با داداشم رفتیم تو حیاط مشغول درست کردن ادم برفی شدیم برفای روی درختا رو میتکوندیم رو سر همدیگه بعد از صبحونه هم میرفتیم تو کوچه برف بازی هنوز صدای خش خش برفای تازه زیر چکمه یادمه
نمیدونم همیشه از این ناراحت بودم که چرا باوجود دستکش کلفته چرمی بازم دستام یخ میزد تندی میرفتم تو خونه جلوی بخاری گرمشون میکردم و میرفتم بازی
بعدشم که بساطی بودهمه روی پشت بومها و پترو کردن برف چقدر هم سخت بود بد به حال داداشا ولی چای داغو که رو پشت بوم میخوردیم میچسبید
یادمه غذای اون روزا سوپ داغ بود همراه دمپختک سبزی شیرازیها میدنن چی میگم وای اونم با ترشی که مامان برای زمستون اماده کرده بود به به
بعد ا ز نهار هم که بساط بزرگترها خواب بود و بچه ها بازی شونو ادامه میدادن
شبم موقع خواب دعا میکردیم فردا هم برف بیاد تعطیل باشیم
یادمه یه سال شیراز برف اینقدر سنگین بود که سه روز تعطیل بودیم یادمه نون به سختی پیدا میشد فکر کنم 17 یا 18 سال پیش بود یادش بخیر
بارش برف تو شبو خیلی دوست دارم اصلا وقتی برف میاد بالا رو که نگاه میکنی اسمون خاکستریه و خیلی قشنگه
بگذرم از یاد قدیم فعلا که در حال حاضریم راستی فهمیدم تاریخ تولدم یعنی روزش با مادر شوهرم یکیه چقدر بد نه؟ نه اینکه ازش بدم بیادا ولی یه جور ضد حاله
یکتا خانم هم که فکر کنم ایشالله این هفته که برم هفته20 تازه چشماشو باز کنه دیشب به باباش میگفتم وقتی چشماشو باز کنه میگه اهه من کجام اینجا کجاس خدا کنه سالم و خوشگل باشی به قوله خالت خدا کنه با مزه باشی نه عین ماست اینم نظر خالته دیگه

چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388
۲۸
نوشته شده توسط sanam در ساعت 9:09 PM

نمیفهمم من در اوج بلوغ جوانی یه جوش هم نزدم حالا که دیگه دارم به سرازیری زندگی میافتم جوش زدم
فقطم یه جای مخصوص داره کنار لبم الان قبلی خوب شده روی خط لبم جوش زده امروز صبح هم حس کردم داخل گلوم دوتا جوش زده هر چی لیمو خوردم رب انار خوردم هیچ به هیچ ببخشید حالتونو بهم زدم ولی میدونید اعصاب ادم خورد میشه
امروز بعد از ظهری که روی تخت دراز کشیدم به این فکر میکردم همیشه سوار ماشین یا اتوبوس بودم اگهیهای روی دیوار نظرمو جلب میکرد همیشه خدا ترحیم روی ترحیم چسبونده بودن همه هم جوون که ادم دلش میسوخت حالا از وقتی اینجا اومدم همچین چیزی ندیدم حتی مردن هم کمه مثلا هر کس که میمیره از مسجد محل بلافاصله اعلام میکنه همه هم پیرن ولی ایران نه
مثلا پدربزرگ یوکسل 90 سالشه مادربزرگش 85 مادر بزرگش یه دندون هم نداره موندم مثلا چجور ماکارونی رو میخوره یا لوبیا یعنی همه چیز میخورن ولی مامان بابای من یا شماها هر کدوم یا چربی دارن یا قند یا هزار مورد دیگه اینجا همه چیز هورمونیه ولی سرطان هر 100 تای دو نفر میگیره بعضی روزها واقعا به این موضوع فکر میکنم خیلی عجیبه به نظرم امار مرگ و میر ایران خیلی زیاده خدا خودش رحم کنه مثلا زنداییم جوون 40 ساله هم سکته مغزی کرده هم قلبی تو جا افتاده یعنی فکرشم نمیشد کرد جالبه پدر شوهر مادر شوهرم قند دارن همیشه قندشون 300 هست ولی هیچ هیچ پرهیزی نمیکنن در حالی که شوهر خاله من سالها شام شبش نون و پنیر و خیار بود نهارشم یه تکه مرغ ابپز اخرشم تو سن 58 مرد
اینم روزگاره دیگه ولی ملت ما خیلی ساده هستن دوسشون دارم برای همه دعا میکنم
دخمل ما هم بابایی هستش تا باباش میاد خونه شلنگ تخته میاندازه درست نوشتم؟
امروز صبح مامان عزیزم زنگ زده کلی پول تلفن داده داره میپرسه این موبایلم مسیجش چطور باز میشه ای باباااا
من برم براشون مهمون اومد نظرهاتونو خوندم بعد جواب میدم همتونو دوست دارم
ها یه چیزه دیگه اینجا همه با هم خوبن الان دور هم میشینن و میخندن فقط شما هم شاد باشین تو جمع خونوادتون بگین و بخندین  مواظب خودتون باشین

سه شنبه 29 دی ماه سال 1388
۲۷
نوشته شده توسط sanam در ساعت 2:40 PM

از قضیه پیتزای اون روز که براتون گفتم شبش رفتیم مرکز خرید فوروم انکارا تا من شلوار جین بارداری بخرم بعد از یکساعت چشمم افتاد طبقه دوم که همش فست فود بود هوس کردم پیتزای اینجا رو امتحان کنم گفت شوهر جون بریم بالا که من گشنمه رفتیم با اجازتون منم فقط کلیکم رو پیتزا بود چشمتون روز بد نبینه پیتزاش مثلا قاچی بود یعنی برش برش میفروخت ولی بزرگ بود از پشت شیشه که قیافه پیتزاها رو دیدم چنگی به دل نزد گفتم یه برش بسمه
یعنی پیتزاش انگاری روی نون لواش خودمون 4 تا دونه سوسیس و یه قاشق پنیر ریخته باشی بعد توی ماهی تاوه سرخش کرده باشی اینم دومین پیتزا دیگه نمیخورم تا بیام ایران
یکتای کوچک هم دیگه قشنگ حرکتاشو حس میکنم مخصوصا دیشب که نماز خوندم نشسته بودم سر سجاده دیدم طرفه چپم یکی بوکس میزنه منم با انگشتم بوکسشو جوابدادم دوباره اون بزن من بزن باباش هم که اومد تو اتاق گفت چرا میخندی براش تعریف کردم بعدش همش یکتا رو بوس م یکنه میگه این بچه منه دیگه مامانش به کنار فقط دختر خودم منم گفتم خدا رو شکر که تو دل من نه تو حالا یه کم حسودی کن من زودتر از تو یکتا رو حس میکنم دیگه مجبور شد مامان یکتا رو هم تحویل بگیره
دیروز زنگ زدم به شوهر سابقم گفتم ما که از هم جدا شدیم دیگه دلیل این کاراتون چیه قسم خورد که خبر نداره و منم مثله همیشه باورش کردم دلم براش سوخت نمیدونم بهم گفت من شوهر خوبی بودم تو رو ازاد گذاشتم هر جا میخوایی بری گفتم این نشون داد که تو منو دوست نداشتی کسی که حتی یه حیوانم دوست داره راحت ولش نمیکنه چه برسه به انسان گفت حالا شوهرت مردی داره؟ کتکت نمیزنه؟ گفتم هنوز هم عوض نشدی مگه لزومی داره جوابتو بدم هر وقت من از تو پرسیدم زنت خوبه اونوقت از شوهر من بپرس 
قبلا خالم گفته بود من این چند سال که کار میکردم همه حقوقم یعنی ماهی 750000 تومن رو تو بانک میزاشتم
بهش گفتم امیدوارم اگه زن داری یا بعد میگیری حقوقشو برات تو خونه خرج کنه نبره بزاره تو بانک گفت زنم همش تو خونس میخوره و میخوابه میگه کار ماله خره
گفتم افرین حداقل اون عاقله راست گفته امثاله من خر هستن حوصله بحث ندارم فقط به مامان و خواهرت بگو فکر نکنن خونواده من ساکت میشینن براشون بد میشه ها بابامو که میشناسی اگه عصبانی بشه دیگه کسی جلودارش نیست خداحافظ
شب هم به یوکسل گفتم گفت زنگ نمیزدی گفتم ولی من گوشی رو دادم دستش چون اونها از بابام حساب میبرن حوصله ندارم هرذبار که با ایران حرف میزنم یه خبر بشنوم که اونم گفت حق با تو هست

یکشنبه 27 دی ماه سال 1388
۲۶
نوشته شده توسط sanam در ساعت 7:31 PM

دیشب هم کم محل بودم با یوکسل ولی نه اینکه رومو برگردونم اتفاقا بازی هم کردیم بیشتر اون ناراحت بود امروز مفصل حرف زدیم معلوم شد از همون شب عذاب وجدان داشته و تو خودش بوده به هر حال طوری شد الان که رفته خرید دو بار زنگ زده مثلا 20 دقیقه دیگه خونه هستم حالا ی ا ترسیده یا فهمیده
خدایی این پستو خوندین دفعه بعدی که پیتزا خوردین یاد من باشین دیروز گفتم پیتزا بخوریم خوب هر پیتزا 5000 بود هر چی من هر گازی که میزدم مزه مزه کردم هیچی نفهمیدم همش قارچ بود و سوجوک و سوسیس و پنیر با نونش که مثل خمیر باد کرده بود آفرین میگم به پیتزا پیتزا خیابون ستار خان و پیتزا بازار با اون سسش اینجا انگار با سس مایونز قهرن سالاداشون فقط بگم یه قاشق لیمو روشه دیگه خشکه خشک  دونر ترک که معروفه گوجه داره و پیاز همین نه خیار شوری نه سسی تازه ایران به یوکسل کباب ترکی دادم هر کدوم 1 کیلو وزنش بود از بس سس مخصوص و پنیر پیتزا توش بود تازه همرا سرو  هم دوباره سس داشت تازه یه چیزه دیگه اینجا خمیرای نون ساندویچی رو در نمیارن میگن گناه داره با انگشت داخل نون رو فشار میدن خمیره خوب میچسبه به نون وای هات داگ نارون و پامچال کجایین؟؟؟؟ چه پسته شکمویی نوشتم ولی درد دلم بود

فائزه جون خواستی در اون مورد برام ایمیل بده ادرسم تو دو پست قبل هست

شنبه 26 دی ماه سال 1388
۲۵
نوشته شده توسط sanam در ساعت 10:36 PM

امروز وقته دکتر داشتم جواب تسته هوش رو هم بردم که عالی بود خدا رو شکر
بعد رفتیم سونو که خانم یکتا رو دیدیم بی حیا همچین پاهاش باز بود خجالتم نمیکشید بعد دستشم برد سرشو خاروند خیلی باحال بود
دیشب یه کمی بگی نگی به یوکسل دعوا کردم خودش که شکه شده بود ولی لازم بود اگه یادتون باشه چند تا پست قبل گفتم هر چقدر هم که عاشق باشی دلیل نمیشه از کاری که بر خلافه میلته بگذری و
به هر حال دیشب دعوا کردم صبح هم صبحونه نخوردم یوکسل هم گیج از کارای من البته به مادر شوهر و خواهر شوهرم گفتم دلیله اینکه صبحونه نخوردم چی بود گفتم یه موقع فکر بد نکنن
دلیل ناراحتیم این بود یوکسل گفته بود کارم زود تموم میشه میام خونه ولی حتی دیرتر اومد زنگ زدم اتاق کارش فهمیدم سرکاره ولی ناراحت شدم که باید یه زنگ میزد درسته یه دفعه به مشکل تو کارشون برخورده بودن ولی تلفن شاید 30 ثانیه طول میکشید
خلاصه وقتی اومد حسابی شدم هار و پاچه گیری الانم پشیمون نیستم لااقل فهمید که الان یه نفر تو خونه منتظره دلهره داره مثل زمان مجردی نیست که مجبور نباشه توضیح بده خلاصه اینم اولین خشم من
ماشالله یکتا روز عادیش حرکت کم میکرد دیشب انگار بازیش گرفته بود تا ساعت 6 که اذون گفتن و نماز خوندم در حال ورجه وروجه بود
از ایران هم خبر دارم که یه بنده خدایی که شوهر داره ولی بوی فرند هم داره پشت سرم گفته حالا اگه ما بوی فرند داریم حداقل شوهرمونو که از دست ندادیم که صنم اینکار و کرد
منم گفتم بهش بگو خلایق هر چه لایق منتظر باش 5 ماهه دیگه میبینمت

پنجشنبه 24 دی ماه سال 1388
۲۴
نوشته شده توسط sanam در ساعت 8:28 PM

امروز بیشتر خوابیدم تا کاری کنم خدا به داد برسه شب تا صبح چشمم به سقفه
یکی از دوستان توکامنتش نوشته اینقدر راحت همه چیزو میبینم
میپرسم به نظرتون من باید چکار کنم؟
دوست من هنوزم هست شبایی که من بخاطر مشکلات قبلیم اشک میریزم و یا منتظر بهونه ای هستم تا دردمو خالی کنم
ولی چه کنم
آره من راحت از استرالیا میگم از شوهر خارجیم میگم چون دیشب از اول زندگیمو مرور کردم از دوران دبیرستان تا الان دیدم همیشه هر چیزی که بهش فکر کردم بهش رسیدم حتی چیزای غیر ممکن
فهمیدم خدا انسان و خلق کرده تا به هر چیزه خوب و بدی که میخواد برسه
فهمیدم مقصر زندگی هر کس خودشه
من اگه جایی تو زندگیم ضربه خوردم مقصر خودم بودم نه خدا خواست نه بنده خدا من دادم دست بنده خدا تا اون بلا سرم بیاد
رسیدن به عشقم غیر ممکن بود اصلا نمیخواستم فکرش و بکنم ولی ذهنم منو به اینجا رسوند
حالا اگه بد باشه خودم بدش کردم اگه خوب بشه خودم صبر کردم
درسته خدا از همه چیز خبر داره چونکه من بندشم و میشناستم مثله پدر و مادرامون که اگه دروغ میگفتیم میفهمیدن
خدا هم راه رو جلوی پای همه گذاشته مطمئنن بده کسی رو نمیخواد اون خالقه اون روحشو به من داده پس دلیلی نداره بگم خدا چراااا من بدبخت شدم
چرا توی ذهن من هزاران هست ولی فقط دلیلشون دست خودمه
حالا با شوهر خارجیم هستم راحت ازش میگم انگار بابامه ولی اگه نیمه خالی رو نگاه کمنم که باید فردا برگردم ایران و روز از نو
اگه میگم استرالیا چون تو ذهنم بوده الان بهش فکر میکنم
مگه این همه انسانهای موفق تو دنیا داریم همه سخت بین بودن
پس اگه جای اوباما مثلا بودیم که زمانی برده جدمون بوده و هنوز هم حتی خود ما سیاه ها رو جور دیگه تصور میکنیم باید الان گوشه ولایتش نشسته بود کار ندارم خوب یا بده ولی به هدفش رسیده مثاله اوباما عادی بود هزاران مثل میتونی پیدا کنی حتی تو چند متری خودت
این فقط فکر من بود میتونه خوب یا بد از دیده هر کسی باشه

چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388
۲۳
نوشته شده توسط sanam در ساعت 8:05 PM

سلام خانم خانمای یکتا خانم ببین چقدر لوست کردم
آهان الان یاده یه سریال طنز بود تو ایران باغ نمیدونم چی مهران مدیری میگفت فروغ بابا منم باید به بابایی بگم بهت بگه یکتای بابا
وای دیشب تیم بابایی فوتبال داشت البته باختا ولی تو تیم حریف یه پسره بود اسمش یکتا بود اول فکر کردم اشتباه میکنم ولی وقتی انگلیش نوشت یکتا باورم شد پناه بر خدا
پارسال داشتم کارامو میکردم برای مهاجرت به استرالیا اخه رشته منو توی روزنامه ایران دیدم زده برای کار میخواد به وکیل زنگ زدم مریم زمانی گفت اول ایلس رو بگیر منم 8 میلیون میگیرم بعد چون سابق کار مرتبط داری راحت میشه رفت خلاصه در حال رفتن به کلاس برای ایلتس بودم که افتادم تو جریان طلاق تازه برای فوق هم مجاز شدم که تا 13 خرداد وقت  داشت ولی من 25 خرداد سایتو باز کردم فقط تونستم برای یادگاری ازش پرینت بگیرم
الان مدتیه فکرم مشغوله خودم اقدام کنم سایت مشاغل استرالیا رو هم باز کردم دیدم رشته منو میخوان فقط میمونه امتحان ایلتس که قبلا شنیده بودم ترکیه اسونه چون خودشون حرفه ای نیستن برام دعا کنید بتونم موفق بشم میگم من که غریب شدم حالا چه استرالیا چه ترکیه ولی جایی که بتونم پیشرفت کنم بهتره اینجا میتونم برم دانشگاه ولی پیشرفت تو استرالیا فرق داره برام دعا کنید خیلی شاید خدا خواست پیروز شدم فعلا قراره کتاب های ایلتس رو بگیرم تا یکتا نیومده 4-5 ماه وقت دارم توکل به خدا

سه شنبه 22 دی ماه سال 1388
۲۲
نوشته شده توسط sanam در ساعت 1:42 PM

خوب بالخره یه کم سرم خلوت شد البته هنوز چند هفته ای مونده تا برم تو خونه خودمون ولی فعلا اینجا هم بد نیست جالب بنایی اینجا گرد و خاک نداره امروز رفتم پایین دیدم همزمانی که کار میکنن تمیز میکنن وسایلام که تو دو تا اتاقه کثیف نشدن برعکس ایران که اگر همسایه بنایی داشت تا چند تا خونه دور و برش هم انگار بنایی بود همش خاک
جاریمو و دخترش هم بعد از یک ماه و نیم رفتن دیگه حسابی اشکش دراومده بود که چرا خونواده شوهرش نمیزارن بره ولی رفت تا سال دیگه بودن دخترش برام خوب بود از دیروز من هستم و مادر شوهر و پدرشوهرم بابا بزرگ مامان بزرگ هم که رفتن خونه اون یکی پسر تا این هفته برگردن سر خونشون
یکتا کوچولو هم سر جاش گرمو نرم نشسته حالا که خونه خلوته حرکتهاشو بیشتر حس میکنم ولی خوب هنوز لگد مگد در کار نیست بابایی هم که منتظر روزیه که خانم خانما یه لگدی به دست باباش بزنه فعلا که 18 هفته هستیم و هنوز نصف راه هم نیومدیم
فکر کنم بعد از هفته 20 بریم تو سرازیری همیشه برام این قانون جالبه نصفه اول سخته نصفه دوم راحت مثلا مدرسه هفته ظهرانه که بودیم زنگ دوم سخت بود مثلا تا ساعت بشه 3 یه قرن میگذشت ولی از 3 تا 3 و نیم زود رد میشد ایشالله بعده هفته 20 ما هم بریم تو سرازیری و بیام بنویسم هفته 30 و لحظه های اخر اخه معلوم نیست حتما 40 هفته تموم بشه نی نی بیاد شاید یه هفته دو هفته زودتر امید به خدا ایشالله هر کی نی نی داره سالم بچش دنیا بیاد هر کس هم در انتظاره انتظارش به سر بیاد امین الان هم داره اذون میگه یه امین از ته دل میگم
دیشب یوکسل بهم میگه خوشحالی میفهمم منظورش چیه میگم خیلی میگه از اینکه کنارمنی پرسیدم خوشحالی میگم فهمیدم چون من هم داشتم به همین فکر میکردم اره عزیزم من خیلی خوشحالم میگه ولی من بیشتر / امیدوارم خدا کانون زندگیمون رو همیشه گرم نگه داره و از باهم بودن خوشحال و راضی باشیم امین  

 

 

 درکت میکنم چی میگی شاید برای خیلی ها قابل هضم نباشه ولی واقعا راسته
میدونی  ما هم چندبار از هم برای همیشه خداحافظی کردیم من حتی از امام رضا خواستم یکی رو سر راهش قرار بده خوشبخت بشه حتی حاضر بودم هر چی دارم بدم ولی اون توزندگیش خوشبخت بشه
بعد از خداحافظی هامون فقط براش دعا میکردم ولی خواست خدا بود چون من هیچوقت فکرشو نمیکردم حتی تو مراسمهای خواستگاری که اومدن ایران همش میگفتم.خدایا اگه صلاح نیست نشه اگه پشیمونی داره نشه ولی با وجود مخالفتهای بابام که از قبلش گفته بود من نمیام تو خونه خدا کاری کرد که مهرش به دل بابام بیافته وگرنه بابای من یه نظامی ارتشی قدیمی محال بود از حرفش برگرده الان هم غصه نخور توکل کن به خدا ولی زندگی درکنار کسی که دوستش نداری محاله شاید 10 سال هم زندگی کنی ولی محاله من پسرخالم شاید از همه لحاظ مادی و ظاهری ازیوکسل برتر بود ولی وقتی تو چشاش نگاه میکردم حسی نداشتم ولی الان تمام حرکات یوکسل خنده هاش ناراحتی هاش غذا خوردنش برام قشنگه
منم پسر خالم میگفت عاشقتم بدون تو میمیرم برام طلا میخرید روز تولدم گرچه ازم گرفتشون ولی حسی نداشتم ولی گفتن لغت فارسی دوست دارم قربونت بشم از زبون یوکسل برام یه دنیا میارزه
من راه سختی درپیش دارم اومدن یه بچه یاد دادن 3زبون بهش یاد دادن فرهنگ ایرانی بهش و هزاران مسایل دیگه تا تونستن خرید خونه وسایل راحتی چیزی که قبلا دغدشو نداشتم ما بهترین خونه داشتم ماشین مدل بالا ولی خوب این سختیها رو به جون خریدم فقط صبرشه که خدا میذه درکنار اینها داشتن یه مرد با معرفت با صداقت به ادم ارامش میده
تو هم صبور باش بدون هیچ کار خدا بی حکمت نیست پس منتظر بقیه حکمت خدا باش عزیزم

شنبه 19 دی ماه سال 1388
۲۱
نوشته شده توسط sanam در ساعت 9:04 PM

سلام به همه از وقتی موقت خونه مادرشوهر هستم وقتم خیلی کمتر شده
خوب یکتا خانم گل الان هم که تولد پدربزرگت بود و کلی کیک خوردی نوش جونت
فردا هم که همبازیت میره
خالت اومد من برم یه کم بچتم دوباره بیام
این دختر عموت حسابی با من جور بود هر روز من مامانش بودم اون دخترم حسابی تونستم زبان یاد بگیرم ولی فردا میره و من تنها میشم
ایشالله که این چند ماه به خوبی زود بگذره بیای و از تنهایی در بیام و هی بریم پیاده روی
امروز رفتیم فه گه مه یه کم سوغاتی برای دختر خاله و دختر داییات خریدیم برای خانم خانمای خودمون هم یه شلوار کبریتی صورتی و یه باشت و تشک مهمونی شکل خریدم خوشگله سفید و بنفشه ای
شادنیا اومدی رفتیم مهمونی خوابالو بودی روی این تشک خرسی بخوابی
چند روز پیش هم تست هوش دادم ایشالله که مشکلی نداشته باشی و با هوش باشی چون لازمه 3 زبانه بشی
چقدر بچه ها ساده ان کاش بزرگا هم همینطور بودن الان دختر خالت باهام حرف زده صدامو بچه گونه کردم یعنی دوستشم همچین ذوق میکرد باورش شده بود هی میگفت دوستم مامانت کجان بیا خونمون باهم بخوابیم
برعکس بزرگتر با دنیای دروغ و دغل زندگی میکنن
مثل خاله وشوهر قبلیم که نشستن همه جا گفتن من مهریه گرفتم یه  خونه و ماشین هم گرفتم بعد طلاق  گرفتم رفتم کانادا حالا اینا خدا رو میشناسن
والا چی بگم چند روز پیشم زنگ زدم ادارم همکارام میگفتن گفتن عاشق شدی کلی پولو پله از شوهر قبلیت گرفتی رفتی ترکیه خلاصه که حرف زیاده ولی همه میگن ما باور نداریم راست یا دروغش بماند

دوشنبه 14 دی ماه سال 1388
۲۰
نوشته شده توسط sanam در ساعت 3:13 PM

دیروز یکتا خانم با یه نی  نی دیگه ملاقات کرد البته دو ماه ونیم از خودش بزرگتر بود اونم یه خانم کوچولو به اسم سارا
یکی از دوستان برام کامنت گذاشته بود که اینجا هستن من تو متن قبلی نوشتم فکر میکردم اینجا زندگی میکنن و خیلی خوشحال شدم
شنبه شب با یوکسل باهاش چت کردیم فهمیدم بنده خداها برای کاری اینجا هستن و3 هفته معطل شدن
باهم حرف زدیم و من چند تا ادرس بهش دادم یکشنبه مهمون داشتیم والا دوست داشتم ببینمشون تا یه کم احساس غریبی نکن
همون موقع یوکسل زنگ زد و مهمونی کنسل شد و موکول شد به شب نشینی و منم به دوستم گفتم فردا منتظر ما باشن
ساعت یک ونیم رفتیم هتلشون و بعدش رفتیم پارک یه کمی قدم زدیم وتعریف کردیم ولی هوا خیلی سرد بود ما دو تا هم حامله دیگه بدتر
بعد رفتیم رستوران نهار خوردیم بعد با ماشین یه دوری زدیم و رفتیم مرکز خرید انتارس
ساعت پنج ونیم هم دوستامونو رسوندیم هتل امیدواریم کارشون درست بشه از صبح تا الان یوکسل 2 بار زنگ زده که خبری ازشون داری و منم منتظر خبرشونم
در کل روز خوبی بود دیدن دو تا هموطن و دیگه اینکه فهمیدم شوهرم چقدر معرفت داره چون مطمئنم اگه کسی دیگه بود حتی ایرانی بود اصلا به روی خودش نمیورد همینطور که اون بنده خدا قبلی همیشه میگفت ول کن نمیخواد زیاد دوست بازی کنی زندگیتو چشم میزنن ولی عشقم نه ما الان چند روزه خونه مادر شوهرم هستیم چون داریم خونمونو تعمیر کوچیک میکنیم از دیشب همش نیگه کاشکی زودتر اومده بودن و ما خونه داشتیم میبردیمشون خونمون
به قول دوستم ما ایرانیها تنها کسایی هستیم که هر جای دنیا هم بریم از هم حمایت نمیکنیم ولی مردم دیگه نه انسان دوست ترن شاید دور و بر خودتون هم دیدین یا حتی خودتون گاهی برای کمک به همنوع وهموطنتون شک میکنید
به هر حال دیروز هم به دفتر خاطرات من در تریه پیوست بالاخره روزی دوباره ازش یاد میکنیم
امروز هم داره یواش یواش برف ریزی میباره و من عاشق برف و بارونم  

 

 

yuksel5001@yahoo.com inam email mano hamsaram

شنبه 12 دی ماه سال 1388
۱۹
نوشته شده توسط sanam در ساعت 8:14 PM

shabe jome jashne sale no bood  va jaleb bood albate inghadr ke tadaroke eyde fetr o ghorban mididan sale no sade bood mesle shabe yalda bood ajil o mive o tanagholat vali dar kol khob bood ye bazi ham dashtan be esme tombola ke hame khanevade dore ham neshastim va ta saat 11 bazi kardim  saat 12 ham ba shomaresh makoos sal2010 shod   

ye aghide jalebeshon mesle ma hast masalan agar sale no khab bashi ta akhare sal hamash khabi   

barname haye tv ali bood har kanal koli barname dasht ta saat 4 neshastim o film didim 

jome ham tatil bood o raftim markaz kharide antares va do dast lebas baraye yekta khanom kharidim   

khoshhalam ye nafar az doostan ankara hast bita khanoom ishalla betonam bebinamet har komaki khasti dar khedmatam  

barat mail zadam 

man beram chon alan khone madar shohar hastam ve bradar shoharam kar dare ba kampiuter  badan mofasal miyam minvisam 

سه شنبه 8 دی ماه سال 1388
۱۸
نوشته شده توسط sanam در ساعت 2:46 PM

بالاخره امروز حالم بهتره این سه ماهه اول راحت گذشت ولی الان که 4 ماهه شدم این یکتا خانم اذیت میکنه دو روز بود معدم شده بود مثله یه بادکنک که توش هی دارن سنگ میریزن غذا هم اصلا نخوردم ولی خدا روشکر امروز بهترم
صبحی هم رفتم مخابرات زنگ زدم به خاله جون و مامان جونت یعنی مامان جون اینقدر برات خرید کرده نمیدونم چجوری میخواد بیاره تازه میخواد تختای کوچولو هم برات بگیره که گفتم والا اینجا هم قشنگتره هم جنسش بهتره خوب دیگه نوه دختر ته تغاریشونه
خالت هم که خوشحاله داره خاله میشه هی میگه خدا کنه بامزه باشه با مهر باشه
دختر خاله و پسر خالت هم خوشحالن هر دوشون دختر دوست داشتن وای نرگس 3 سالشه اینقدر بامزس هروقت زنگ میزنم میگه خاله گوشیو بده به دوستم با نازم میگه
بعد من صدامو بچه گونه میکنم میگه سلامممم دوستممم کجایی خونه ما میایییی
ایشالله که یکتا فنقلی هم شیرین زبون باشه برات ناراحتم که3 زبانه میشه هرشب که با بابایی باهات حرف میزنیم اول انگلیسی میگیم بعد فارسی بعد ترکی گیج نشی یه موقع
دیروز هم مامان بزرگت یعنی بویوک آنه نذری پخت برای عاشورا اسمش عاشوره بود عجیب بود توش گندم حلیم بود بعد از پخت گندم کشمش انجیر ریز شده قیسی ریز شده بادم زمینی فندق گردو نخود لوبیا سفید ریختن وقتی جا افتاد پرتقال ریز شده و شکر اضافه کردن و در ظرف کشیدن و روشو با دارچین و پودر گردو تزیین کردن و دادن در و همسایه ولی عجیب بود مزش بد نبود من معده درد داشتم یه قاشق خوردم بابایی هم که اومد هر چی اصرار کرد من نخوردم اونم نخورد
راستی بابا بزرگ بابایی دختر دوسته هر نتیجه ای ک دختربوده یه سکه بزرگ بهش میده
چیزی که جالبه دو تا پسر داشته و اونها هم اون عمو 5 تا پسر بابای بابایی هم 3 تا پسر و یه دختر حالا همه نوه های پسری دختر دارن یعنی بچه های اولشون دختره خیلی جالبه نسلشون برگشته از پسر به دختر ولی دختر دوست داره 

 

 اینم بگم خانم فضول زشته میریم سونو اینقدر دست و پا نزن و هی سرتو بچرخون دیدی خانم دکتر چقدر خندید البته ذوقت میکرد میگفت شیطونه 

 


پ.ن همشهری ما دیگه نمایی کجایی

شنبه 5 دی ماه سال 1388
۱۷
نوشته شده توسط sanam در ساعت 11:11 PM

سلام سلام
این خبر رو بدم وقت کم دارم سرما هم خوردم بدجور
بالاخره یکتای ما هم خودشو نشون داد خبر برای خاله ها
دیشب هم رفتیم رایزنی فرهنگی مراسم عزاداری کلی ایرانی دیدم حالم جا اومد بعدا مفصل توضیح میدم
فقط اینو بگم همیش ه این نوحه خونها مشکل دارن یعنی باید گافشونو بدن
خوبه یوکسل نمیفهمید چی میگه
داره شرح حال حضرت عباس رو میده با اشک و اه بعد میگه اینقدر بهش تیر زدن مثل جوجه تیغی شده بود اخه شما بگین اینم حرفه

دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388
۱۶
نوشته شده توسط sanam در ساعت 6:50 PM

 جمعه زنگ زدم رستوران شبهای تهران ببینم برای شب یلدا غذای خاصی دارن اخه هنوز تو خمار قرمه سبزی هستم
گفتن یه رستوران ایرانی دیگه هست به اسم جاوید تبریزی بزرگتره اونجا غذا و اجیل و هندونه هست و مراسم شب یلدا
عصرش زنگ زدم ادرس بپرسم گفت بلیطیه نفری 50000 تومن

 

 

پشیمون شدم یعنی 100000 تومن برای دوساعت ولی یادم ئبه قبل افتاد که با وجود پولدار بودنش من همیشه رعایت میکردم که بعدها برای طرف عادت شد که نه نریم فلانجا گرونه خودمون یه مرغ میگیریم کباب میکنیم
پیش خودمگفتم درسته عشقم پولدار نیست ولی مندوستددارم برم شب یلدا تو جمع ایرانیها به عشقم گفتم اونم قبول کرد البته گفت گرون نیست ولی بعدش گفت عیب نداره یه شبه
خلاصه من شنبه لباسارو اماده کردم اتو زدم و قرار بودیم ساعت 5 بریم بلیط بگیریم رفتیم ولی منه فراموشکار فکر میکردم یکشنبه شب یلداست ولی امشبه خیلی بد ضد حالی بود اخه اقامون امشب ساعت 8 میاد رستوران هم 8 تا 10 بود منم ترجیح دادم نرم
ولی دیشب بجاش رفتیم سینما فیلم اره6 که باعث شد تویخواب هم یه فیلم ترسناک دیگرو کامل ببینم و تا صبح چسبیدم به یوکسل و به خودم لعنت داد مگه مجبوری بری همچین فیلمی تازه در جواب یوکسل که میگفت اگه میترسی نریم گفتم من یا خودت؟ من قسمت 1-2-3 رو ایران دیدم 

 

 

 من هوس همبر گر کردم و زنگ زدم عمو یوکسل( بچه های خواهر و داداشام میگن عمو یوکسل و عاشقشن و بقول داداش بزرگه عمویوکی چطوره) گفتم برام از مارکت بخره همراه با خیارشور و کاهو حالا باید ببینم همبرشون هم مثله سوسیسشون بی خاصیته یا نه
اخه سوسیسشون قرمزه چون گوشته برعکس سوسیس های ما که صورتیه سرخش میکنی یا سفید میشه یا سیاه ولی مزش خوبه فکر کنم بخاطر ارد نخودچیه

پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388
۱۵
نوشته شده توسط sanam در ساعت 10:53 PM

اینقدر الان اعصابم خورده
هفته پیش یه برنامه همسریابی بود مثلا دختر و پسره همدیگرو نمیبینن فقط ازهم سوال میکنن اگه باهم تفاهم داشتن عروسی میکنن هفته پیش خونواده یوکسل گفتن صنم بدو بیا دختره ایرانیه رفتم خجالت کشیدم که اومده تو تلویزیون دنبال شوهر حالا پسر زشت سمیتچی بود یعنی یه نون گرده به اسم سیمیت تو کوچه هر روز صبح داد میزنن سیجاک سیمیت یعنی سیمیت گرم خلاصه پسره خیلی هم رو داشت کارشون نشد دختره اسمش ملودی بود
امروز یه برنامه دیگه رو دیدم هرروز میزاره اونم همسریابیه ولی رودر رو میشینن حرف میزنن تماشاچیها نظر میدن یا ازشون سوال میپرسن از زن و مرد جوان هست تا پیر76 ساله که من دیدم بعد دیدم تو صفه انتظار همون دختره با اسمش تو گردنش بازم نشسته یعنی انگا ر توهمه برنامه ها میره دنبال شوهز تو رو خدا زشت نیست؟ مثلا بگه من ملودی از ایران بعد یه پیرمردم خواستگارش بشه حالا نه یه جوون زشت نیست؟ اینقدر حرصم گرفته از هرچی اسم ملودیه بدم میاد

   1      2      3      4    >>